|
سلام به همه ی دوستانی که به وبلاگم میان
دیروز عصر دوستم بهم زنگ زد یکمی با هم حرف زدیم اخرسر گفت میثم تصادف کرده مرده
کلا شکه شدم همش تو فکر بودم میثم پسر همسایمون بود
تو شهرک گلها ۶ سال باهم همسایه بودیم
با خواهرش که امسال دوم دبیرستان می خونه دوست صمیمی بودم
میثم ۲۱ سال داشت مثل داداشم بود
هیچ کدوم از خاطراتش یادم نرفته
من وقتی اول راهنمایی می خوندم یه دوچرخه متوسط داشتم
که ساده بود هی زنجیرش در میومد میرفتم میثمو صدا می کردم
میومد زنجیر دوچرخمو مینداخت
بعد چند روز من رفت یه دچرخه بزرگ خریدم به میثم گفتم
رفت برام برچسب خرید اورد زد به دوچرخم
یه بار با دوچرخه افتادم زمین قمقــمــه دچرخم شکست
میثم داشت میرفت بیرون پول دادم واسم قمقمه خرید
هی میگفتم صندلی دوچرخمو ببر بالا بیار پایین هر چی می گفتم گوش میداد
هر شب تو تابستون یه تور میبستیم به لوله ی گاز دختر پسر همسایه
والیبال بازی می کردیم تا نصف شب
میثم یه دوچرخه بزرگ داشت که رنگش ابی و مشکی بود به چرخ های
دوچرخش ازاون قالپاقا بسته بود که صدای زیادی داشت
هنوز صدای دوچرخش صدای ترمز گرفتناش صدای خودش تو گوشمه
تو دی ماه که تو دانشگاه امتحان میدادیم یادم رفت امتحان چی داشتیم
دیدم میثم تو حیات وایستاده با دوستاش یه
پالتو بلند هم پوشیده بعد پسر داییم اومد رفت باهاش دست داد اخه هم کلاس بودن
میثم به همه میگفت قادا کلا همه خاطراتش تو ذهنمه
به اون یکی دوستم اس زدم پرسیدم راسته میثم فوت کرده
گفت اره یه روز مونده به عید تصادف کرده بود
10 روز موند تو کـــــــــــــمـــــــــــــــــا پریروز شب مرد دیروز شام غریبانش بود خدا رحمت کنه
بد جوری دلم براش تنگ شده خدا به خانوادش صب بده شب کلی گریه کردم
واسه شادی روح مـــــــــــیـــــثـــــــم
یه صلوات

|