X
تبلیغات
عشق من

عشق من

عشق دوستی نفرت جدایی ( عاشقی در قلب من ممنوع)

دلم واسه ابجیم تنگ شده

سلام حالتون خوبه؟؟

خیلی وقت به وبم نیومدم اپ نکردم اخه حس اپ کردنو نداشتم

به خاطر کی اپ کنم به خاطر اونی که رفت تنهام گذاشت

به خاطر اونی که فقط چند تا خاطره ازش دارم

دلم واسه ابجی میترام تنگ شده از عاشورای ماه محرم ندیدمش

دیروز بابام ماشینو پارک کرده بود کناره دفترشون نگو میترا اومد رفت دفتر من ندیدمش

ابجیم نگین دید بعد این که راه افتادیم نگین گفت دیدمش فقط واسه چند ثانیه دیدمش

منو میترا خیلی رواز خوبی داشتیم همشو خودم خراب کردم با بی دقتیام

من دیگه ابجی بزرگ ندارم که حرفامو بهش بگم

میترا یادته گفتی من ابجی بزرگتم یادته هی باهم قر می کردیم بعد تو باشگاه اشتی می کردیم

یادته اون اس هایی که بهم میزدیم دلم واقعا برات تنگ شده

ابجی میترامم گناه نداره اخه قرار خاله شم

از خدا یه باز خواستم ابجی میترای اولمو بهم برگردون ولی نداد

چند بار به میترا قول داده بودم که براش اهنگ جدید میزنم ولی سرم با درسام مشغول شد

نزدم الان می خوام بزنم شنبه ببرم بدم و اقاش تا بهش بده

خدا جونم یه بار دیگه اجی میترامو ازت می خوام این دفعه قول میدم دیگه ناراحتش نکنم

مواظب باشم یه دفعه دیگه واسه امتحان ابجیمو بهم برگردون ازت خواهش می کنم

من میترارو با هیچ کس عوض نمی کنم

دیگه تنها شدم تنهای تنها

ابجی انقدر دوست داشتم که دوست داشتنمو باور نکردی

با تمان وجودم عاشقت بودم ندونستی

میترا دوباره ابجیم شو من تورو می خوام

درسته تو فراموشم کردی ولی من همیشه به فکر تو هستم

و تا ابد فراموشت نمی کنمو دوست خواهم داشت

اجی مواظب خودت باش

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391ساعت 16:17  توسط عاشق تنها  | 

تسلـــــــــــــــــــــــــــــــــیت

سلام به همه ی دوستانی که به وبلاگم میان

دیروز عصر دوستم بهم زنگ زد یکمی با هم حرف زدیم اخرسر گفت میثم تصادف کرده مرده

کلا شکه شدم همش تو فکر بودم میثم پسر همسایمون بود

تو شهرک گلها ۶ سال باهم همسایه بودیم

با خواهرش که امسال دوم دبیرستان می خونه دوست صمیمی بودم

میثم ۲۱ سال داشت مثل داداشم بود

هیچ کدوم از خاطراتش یادم نرفته

من وقتی اول راهنمایی می خوندم یه دوچرخه متوسط داشتم

که ساده بود هی زنجیرش در میومد میرفتم میثمو صدا می کردم

میومد زنجیر دوچرخمو مینداخت

بعد چند روز من رفت یه دچرخه بزرگ خریدم به میثم گفتم

رفت برام برچسب خرید اورد زد به دوچرخم

یه بار با دوچرخه افتادم زمین قمقــمــه دچرخم شکست

میثم داشت میرفت بیرون پول دادم واسم قمقمه خرید 

هی میگفتم صندلی دوچرخمو ببر بالا بیار پایین هر چی می گفتم گوش میداد

هر شب تو تابستون یه تور میبستیم به لوله ی گاز دختر پسر همسایه

والیبال بازی می کردیم تا نصف شب

میثم یه دوچرخه بزرگ داشت که رنگش ابی و مشکی بود به چرخ های

 دوچرخش ازاون قالپاقا بسته بود که صدای زیادی داشت

هنوز صدای دوچرخش صدای ترمز گرفتناش صدای خودش تو گوشمه

تو دی ماه که تو دانشگاه امتحان میدادیم یادم رفت امتحان چی داشتیم

دیدم میثم تو حیات وایستاده با دوستاش یه

پالتو بلند هم پوشیده   بعد پسر داییم اومد رفت باهاش دست داد اخه هم کلاس بودن

میثم به همه میگفت قادا  کلا همه خاطراتش تو ذهنمه

به اون یکی دوستم اس زدم پرسیدم راسته میثم فوت کرده

گفت اره یه روز مونده به عید تصادف کرده بود

 10 روز موند تو کـــــــــــــمـــــــــــــــــا پریروز شب مرد دیروز شام غریبانش بود خدا رحمت کنه

بد جوری  دلم براش تنگ شده خدا به خانوادش صب بده شب کلی گریه کردم

                          واسه شادی روح مـــــــــــیـــــثـــــــم

                           یه صلوات

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 12:55  توسط عاشق تنها  | 

کوروش کبیر

سلام به همه ی دوستان ببخشید دیر به دیر اپ می کنم

من یه وبلاگ دیگه دارم که اثرا روی اون کار می کنم ادرسشو میدم برید اونم ببینید

http://www.khodamomoallemam.blogfa.com/

واسه معلمم درست کردم که یه دنیا دوسش دارم


از قدیم گفتن هر کسی لایق دوست داشتن نیست

دختری به کوروش کبیر گفت:من عاشقت هستم....

 کوروش گفت:لیاقت شما برادرم است که از من

 زیباتر است و پشت سره شما ایستاده،دخترک

برگشت و دید کسی‌ نیست. کوروش گفت:اگر عاشق

 بودی پشت سرت را نگاه نمی‌کردی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 15:49  توسط عاشق تنها  | 

داستان عشق

سلام

یه داستان می خوام بذارم که با خوندنش گریم گرفت

 

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .

به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :”متشکرم “و گونه من رو بوسید .

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : “متشکرم ” و گونه من رو بوسید .

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : “قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم کهش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” ، و گونه منو بوسید .

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم کهعشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسید .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :

” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نیمدونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 19:50  توسط عاشق تنها  | 

قایق شکسته

با چوب درختان جنگل پلید

قایقی میسازم با هزار عشق و امید

میبرم من دریا قایق عشقم را

به کنار ساحل میگذارم آن را

منتظر میمانم تا تو از راه رسی

تو به یاد قایق من هوای نفسی

ناگهان موجی بلند قایقم را دزدید

تا که تو آمدی و چشم تو مرا ندید

دل نبند دیگر به قایق و نخواه دریا زمن

چونکه جنگل دیگر ندارد چوب حتی یاسمن

عشق من گریه نکن اینگونه آزارم مده

خدایا عشق من را برد دریا تو بیا صبرم بده
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 23:39  توسط عاشق تنها  | 

خاطره بدم

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 17:15  توسط عاشق تنها  | 

دردو دل با خدا

الو ... الو... سلام
کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟
پس چرا کسي جواب نميده؟
يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...
هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .
صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا
باهام حرف بزنه گريه ميکنما...
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛
بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟
نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.
مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.
کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...
بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...
کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 18:21  توسط عاشق تنها  | 

می خواستم بهت بگم......

می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم
دیدم خود خواهیه ، دیدم نمی تونم
تحمل می کنم بی تو به هر سختی به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی
به شرطی بشنوم دنیات آرومه
که دوسش داری ، از چشم هات معلومه
یکی اونجاست شبیه من ، یه دیوونه
که بیشتر از خودم ، قدر تو رو می دونه
چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم
تو می خندی ، چه شیرینه گذشتن
تازه می فهمم ، تازه می فهمم
تو رو می خوام ، تموم زندگیم اینه
دارم می رم ، ته دیوونگیم اینه
نمی رسه به تو حتی صدای من
تو خوشبختی ، همین بسه برای من

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 12:19  توسط عاشق تنها  | 

نمیدونم چی بگم

به خدا نمیدونم از کجا شروع کنم!!!!!

 

یه خیانت دیگه پسر به دختر

 یه روز یه دختره با یه پسر دوس میشه  هر روز این پسره میا جلو مدرسه این دختررو سوار می کنه میبره خونه با هم خیلی صمیمی میشن  یه روز دوست این دختره میاد به دختره میگه دوست پسر تو که این همه دوسش داری فردا قراره عقد کنه دختره تعجب میکنه میگه غیر ممکنه که این کارو کنه نگو این پسر لعنتی داشت با دو تا دختر حرف میزد  به یکیش خیانت می کنه و با اون یکی ازدواج میکنه و از شانس دختره اینا با اون دختره که با اون پسر ازدواج کرده اشنا در میان و ایناهم میرن جشن عروسی اونا و اونجا با هم روبه رو در میان بچه ها به خاطر این نامرد بازیا میگن عاشق  نشو  تو این زمونه هیچ پسری وجود نداره که فقط با یه نفر حرف بزنه مگر اینکه بدون اثتثنا باشه پسر خودش دوست دختر داره هر روزم بهش میگه دوست دارم و می خوام باهات ازدواج  کنم ولی میای پشتشو میگیری میبینی میره اینترنت با چند تا دختر دیگه هم میحرفه اسمشو میپرسه اهل کجایی؟ اخه پسره نامصب  تو که به اون دختره قول و قرارایی دادی پس واسه چی میری نت  با دخترا کل کل میزنی؟!

 دوستان اگه بد میگم بگید اره بد میگی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 19:6  توسط عاشق تنها  | 

تنهایی

تنهایی را دوست دارم چون خدا هم تنهاست

تو تنهایی نه خیانتی هست نه جدایی نه عاشق شدن ونه ....

دلم گرفته می خوام دل سیر مثل اسمون گریه کنم

خوشبحال اسمون هر موقع که دلش میگیره حسابی گریه می کنه و بعد یه باد ملایم میاد همه غصه هاشو میبره

ادم که دلش میگیره می خواد فقط گریه کنه

یادمون باشه باز کردن دل گرفته فقط گریه کردنه

خوشبحال بچه کوچیکا میتونن هر موقع که خواستن گریه کنن کسی ازشون نمیپرسه چرا گریه می کنی!

ولی ما انسان های بزرگ وقتی می خوایم گریه کنیم همش سوال پیچمون می کنن

دوستان به خدا تو این زمونه تنهایی بهترینه

 حالا می خوام یه داستانو که با چشای خودم دیدم براتون تعریف کنم

ببینید زمونه چه زمونه ای شده!

یه روز ما می خواستیم بریم تبریز بابام گفت ماشینو نبریم بیاین با اتوبوس بریم ماشینو گذاشتیم پارکینگ خونه رفتیم ترمینال که با اتوبوس بریم حالا رفتیم تبریز دو روز اونجا موندیم حالا موقع برگشتن بازم رفتیم ترمینال دو تا دانشجو بودن یکی دختر و دیگری پسر ,   پسر درسشو تموم کرده بود داشت میرفت از اون شهر دختره هم بد جوری عاشق این پسره بود ولی پسره دوست داشتنه دختررو نمیفهمید پسره رفت تا سوار اتوبوس بشه دختره افتاده بود به پاهاش زار زار گریه می کرد که نرو من عاشقتمو دوستت دارم دختره ساک پسرو گرفت تا نذاره بره ولی پسره دخترو حلش داد دختر افتاد زمین همه داشتن نگاشون می کردن منم داشتم گریه می کردم یه لحظه خودمو گذاشتم به جای اون دختره گفتم خدا خودت کمکم کن تا به این روز نیوفتم

بعضیا میگن تا عاشق نشی نمیدونی عاشقی چه طوریه دختر زود دل میبنده به جنس مخالف و به عشق خودش وفا دار میمونه ولی پسر  نه                                    

                       از خوانندگان پسر که به وبلاگم تشریف میارن می خوام بهشون بگم قصد توهین  

                                      نداشتم فقط خواستم یه واقعیتو بگم که با چشای خودم دیدم

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 19:21  توسط عاشق تنها  | 

این یه ترانه هست که از کلامش خیلی خوشم اومد  خواستم تو وبلاگم بذارم

اونی که عشق منو کشت خودش اینو خوب میدونه

همه چیمو پاش گذاشتم که نرمو تنها بمونه

واسه چشاش می مردم اما اون نخواست بدونه!!!

نمیدونم واسه ی چی نمی خواست پیشم بمونه !!

دارم میرم واسه همیشه با تو بودن عمرا" نمیشه

سزای کار تو همینه تنها باش واسه همیشه

دارم می رم من از کنارت ندارم دیگه کاری به کارت

پشت پا زدم به روزت می میره عشق سینه سوزت

کی واسه چشات می مردش؟

کی واست غصه می خوردش؟

کی تورو با همه غصه و غم ها و درداش به عشق رسونده

با رسیدن به تو که افسوس به تباهی می رسیدم

 اگه میشه دلو به کسی دادکه از عشق هیچی نمیدونه

وقتی رفتم تازه می فهمی که چی بودمو چه کردی با من

تو رو من خیلی دیر شناختم  وقتی به پات همه چیمو باختم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 21:25  توسط عاشق تنها  | 

نفرین به عشقو اشنایی

نفرین به عشق و اشنایی

نفرین به شب های جدایی

او رفتو از لبهای بسته دیگر نمی خیزد نوایی

رفتو دگر تو سینه ام اهی نمانده

در اسمان سینه ام نوری نمانده

او رفتو من تنها شدم

مجنون بی لیلا شدم

دنیای شادی های من بود

یار دل تنهای من بود

ان دختر گیسو طلایی شاهزاده ی رویای من بود

رفتو ز قلب خسته ام شوری نمانده

پس از چشمه ی چشمای من ابی نمانده

او رفتو گفت دست خدا پشت پناهت

باشد چراغ اخترون فانوس راهت

او رفتو من تنها شدم

مجنون بی لیلا شدم

نفرین به عشقو اشنایی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 11:35  توسط عاشق تنها  | 

از یه عاشق شکست خورده

از یک عاشقِ شکست خورده پرسیدم:

بزرگ ترین اشتباه؟

گفت: عاشق شدن...

گفتم: بزرگ ترین شکست؟

گفت: شکستِ عشق...

گفتم: بزرگ ترین درد؟

گفت: از چشمِ معشوق افتادن...

گفتم: بزرگ ترین غصه؟

گفت: یک روز چشم های معشوق رو ندیدن...

گفتم: بزرگ ترین ماتم؟

گفت: در عزای معشوق نشستن...

گفتم: قشنگ ترین عشق؟

گفت: شیرین و فرهاد...

گفتم: زیباترین لحظه؟

گفت: در کنارِ معشوق بودن...

گفتم: بزرگ ترین رویا؟

گفت: به معشوق رسیدن...

پرسیدم: بزرگ ترین آرزوت؟

اشک توی چشماش حلقه زد و با نگاهی سرد گفت:

مرگ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 23:11  توسط عاشق تنها  | 

سفر کردم که از یادم بری دیدم نمیشه

اخر عشق یه عاشق با ندیدن که نمیشه

غم دور از تو بودن بی بال و پرم کرد

نرفت از یاد من عشق سفر عاشقترم کرد

   *******************

عاشقت می مانم

در فصل تگرگ عاشقت می مانم

                                         با ریزش برگ عاشقت می مانم

هر چند تبر به ریشه ام می کوبی

                                                 تا لحظه ی مرگ عاشقن می مانم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 13:11  توسط عاشق تنها  | 

کاش

کاش بدونی دوست دارم


به جز تو عشقی ندارم


کاش بدونی به یاد تو


چشمامو رو هم میذارم


کاش بدونی رویای من


همیشه با تو بودنه


کاش بدونی که قلب من


فقط واسه تو میزنه


+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1390ساعت 14:28  توسط عاشق تنها  | 

انسانیت

می خوام یه مطلبی در مورد انسانیت نداشتن بعضی ادما بگم

 سه شنبه ظهر با تاکسی داشتم میومدم  خونه که تو نصف راه یکی از مسافرا پیدا شد همونجا دو نفرم  منتظر تاکسی بودن یکیش یه زن سال خورده بود و اون یکی یه خانمی که  تقریبا ۲۸ سال داشت

پیره زنه می خواست سوار تاکسی بشه که اون خانم جوان نزاشت گفت نوبت منه تو الان اومدی پیره زنه گفت دخترم نمیتونم وایستم بزار من سوار شم اون خانم جوان گفت نه همه جا به نوبت  بیچاره پیره زنه داشت التماسش می کرد ولی بازم اون زنه قبول نکردمن خیلی ناراحت شدم چشام پر شد کم موندم گریه کنم می خواست پیاده شم اون پیره زنه سوار شه به خاطر این که من از ایسگاه سوار شده بودم و مسیرمم طولانی بود پیاده نشدم  به خدا اگه مسیرم طولانی نبود حتما پیدا میشدم میزاشتم اون پیره زنه سوار میشد

ادم بودن مهم نیست انسانیت داشتن مهمه

خدا مارو برا امتحان برا ازمایش کردن و فرق انسان با.......  افریده

ولی متاسفانه هیچ کس اینو نمیدونه

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 20:29  توسط عاشق تنها  | 

یک سبد ارزوی کال

                                             یک سبد آرزوی کال

کاشکه یه روز با همدیگه              سوار قایق می شدیم

دور از نگـــــــــــاه ادما                 هردومون عاشق می شدیم

کاش اسمون با وسعتش              تو دستامون جا می گرفت

گلای سرخ دلــــــمون                  کاش بوی دریا میگرفت

کاش که یه ماهی قشنگ              برای ما فال میگرفت

برامون از فرشته ها                  امانتی بال می گرفت

 

خدا چرا تو این دنیا نامرد دل سنگ زیاد شده هیچ کس انسانیت نداره

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 20:2  توسط عاشق تنها  | 

عاشقت گشته ام

عاشقت گشته ام و کشته ی رویت شده ام

صورت ماهت که دیدم زودی بیهوش شدم

 

من تو را دوست دارم ای عشق ساده دل

باور نمی کنی بپرس از دوستان اهل دل

 

کاش می شد که مرا باور کنی

من بشینم جنب تو حرفها آغاز کنی

 

عشق تو مرا برده از هوش و برم

که نتوانم تو را درخواب هم از یادم بببرم

            

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 19:14  توسط عاشق تنها  | 

ای دل

به تو میگم نشو دیوونه ای دل

به تو میگم که نگیر بهونه ای دل

من دیگه بچه نمیشم

دیگه بازیچه نمیشم

بتو میگم عاشقی ثمر نداره

واسه تو جز غم و درسر نداره

من دیگه بچه نمیشم

دیگه بازیچه نمیشم

عقلمو زیر پا گذاشتی رفتی

به غم زمونه ای دل

مرا واگذاشتی رفتی

به خدا مرا رسوا کردی ای دل

همه جا مشتمو واکردی ای دل

هر جا رفتی پاگذاشتی

فتنه بر پا کردی ای دل

می دونم تو دیگه عاقل نمیشی

من دیگه بچه نمیشم

دیگه بازیچه نمیشم

ا ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

دــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 15:21  توسط عاشق تنها  | 

سلام دوستان می خوام عکس دو تا از دختر دایی هامو بزارم که تو کشور برژیک هستن الان واسه یه ماه مهمون اومدن ایران ولی هیف که داییم نیومده اسم کوچیکه ملیسا هستش که ۳ ماهست و بزرگه یاسمین که ۲ سال داره

بقیه عکس ها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 22:9  توسط عاشق تنها  | 

تولد اجی میترا

 

                              فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

                                         فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز  

 تصاويرمتحرك انگليسي باپروازپرنده تصاويرمتحرك انگليسي باپروازپرنده حروف انگليسي متحرك باپروازپرنده تصاويرمتحرك حروف انگليسي باپروازپرنده حروف انگليسي

gda5f2b1a1dct3iz4qjd.jpg

                                                                            

سلام دوستان میدونید 29 فروردین چه روزیه؟؟ بگم؟ تولده عشقم آبجی میترامه امروز بهترین روز واسه ابجیمه می خوام پیش همه داد بزنمو بگم اجی میترا دوست دارم و تولدت مبارک می خوام امروز تو وبلاگ جشنی بگیرم که کلی بترکونیم خوب حالا یه آهنگ میزاریم بیایم وسط بترکونیم کسی جا نمونه ها همه بیان وسط خوب کودوم اهنگو بزاریم بزار ابجیم بگه !!! آها ترانه منصورو میزاریم پنجردن داش گلیر آی بریبا بریبا 

ای واییی پنجره هارو ببندید منصور تولدمونو سنگ بارون کرد بستین؟؟؟ بله حالاشروع کنیم             تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد          تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد  

به به اینجان همه میرقصنو عشق می کنن خوب بچه ها حالا نوبت عشق منه که بیاد وسط برقصه اجی جونم بیاتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدحالا دس دس دستصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

خوب دیگه بسه اول می خوام یه چیزی بدم به میترا که فک کنه فقط اینه کادوش بعد قافل گیرش می کنم و یه کادوی دیگه میدمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيداجی جونی این دسته گل با عشق تقدیم به تو که بهترینی اول بریم سراغ کیکو بوخور بخور بعد کادوها

 fv035txlascjipalcyw.jpg

 حالا میترا جونی بیاد کیکو ببره حالا همه یه دس بزنیدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد به به چه خوش مزه بود خوب بعد خوردن حالا نوبت رسید به کادوها اول از کادوی خودم

 n64lx3p2arut1sgjwso.jpgهورااااااااااااااااا به به چه قشنگه

تقدیم به اجی میترام مرسی. و یک دسته گل رز از طرف خوانندگان وبلاگ

                                       q5d2uhuqs8ig41co3mm.jpg

خوب دیگه تولد تموم شد بچه ها خوش گذشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 بلهههههههههههههههههه

حالا همه باهم تولدمیترارو تبریک بگیم

تولد تولد تولدت مبارک

                               اجی دوست دارم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 1:49  توسط عاشق تنها  | 

اردوی کلاسی

سلام دوستان می خوام امروز اردویه کلاسیمونو که تو مدرسه اجرا کردیمو بهتون بگم امیدوارم که خوشتون بیاد

اول یه خبر بد این که این هفته و اون یکی هفته معلما مارو به رگ بار بستن فقط امتحان داریم تا حالا که بخیر گذشته

 

صبحونه ی کلاس سوم کامپیوتر

ما چند روز پیش با بچه ها ی کلاسمون قرار گذاشته بودیم که سه شنبه که زنگ اول بیکار هستیم زود بیایم تو مدرسه صبحونه بخوریم وسایلارو تقسیم کردیم که کی چی بیاره من کیک و حصیر اوردم معصومه فلاکس اب گرم و سنگک گرم و نان روغنی و حصیر   آورد اخه تعدادمون زیاد بود و یه دونه حصیر کافی نبود افسانه پنیر و گردو اورد مریم تخمم مرغ به زبون مریم(نومورتا) و آرد و ربو باهم قاطی کرده بود شاید به نظر شما خوش مزه نباشه ولی ما که خیلی خوشمون  اومدفقط یکمی نمک نداشت به هر حال دست مریمی درد نکنه نوشین حلوا آورده بود فاطمه کیسه چای و قند و شکلات آورده بود خلاصه بخور بخوربود معصومه شده بود چای ریز ما فقط چای می ریخت حالا سفررو پهن کردیم نشستیم دور هم رفتیم مدیرمونو صدا کردیم که بیادنیومد کار داشت یه لقمه گرفته بودیم داشتیم می خوردیم که ناظممون خانوم خدایی عزیز اومد تو دستور پخت حلوا و آردو پرسید ویکمی بهمون نگا کردو رفت من 4 تا تیکه کیک بردم دفتر برا دو تا ناظم و مدیرو ابدار چیمون راستی یادم رفت ماسه تا تو کلاس بی جنبه داریم که اونا واسه صبحونه نیومده بودن بعد خوردن صبحونه من و افسانه و زهرا و طاهره و اون کسی که با هم قهریم دراز کشیده بودیم پاهامونو برده بودیم بالای دیوار فاطمه زیر پاهامونو تونل کرده بود داشت از زیرشون رد میشد بعد همگی روبه روی هم دراز کشیدیم و کلی حرف زدیم بعد یه گل دو گل(گلیا پوچ) بازی کردیم و زنگ خورد هممون 5 تا چای خورده بودیم همگی با هم کل کلاس رفتیم...  شد زنگ ورزش زنگ سریه خانوم هممون داشتیم میترکیدیم حوصله والیبیال بازی کردنو نداشتیم به اصرار معلممون  سریه خانوم 2 گیم بازی کردیم و یکمی هم نشتیم و زنگ خورد حالا شد زنگ امتحان تاریخ فهیمه خانم اومد 9 درس از تاریخو امتحان گرفت چیزی نداشت راحت بودحالا شد کدوم زنگ ,زنگ فوق برنامه  زنگ عزیزه خانوم چند نفرمون گرسنه شده بودیم انگار از افریقااومدیم زهرا بی اجازه رفت از کیف مریم تخم مرغ و آردو که قاطی کرده بودو آورد و یکمیم از سنگک مونده بودوآوردیم داشتیم روی نون دعوا می کردیم از همه یکمی میگرفتیم خیلی خنده دار شده بود  حالا چای کیسه ای مون تموم شده بود فقط اب گرم داشتیم رفتیم از آبدار خونه ی مدرسمون چای خشک گرفتیم آوردیم ریختیم تو استکانامون به قول خودمون بیشتر از اب تلیف توش بود یه دفعه دیدیم از انگشت طاهره و معصومه خون میاد خودشونم نمیدونستن گفتیم انگشتتون چی شده گفتن ما هم نمیدونیم الان دیدیم انقدر سرمونم مشغول بود که هیچیو نمیفهمیدیم.و از امروز تصمیم گرفتیم این یکی دو ماه و با هم صمیمی باشیم اخه ما تو کلاس خیلی به هم ضد حال میزنیم

این بود اردویه کلاسیه سوم کامپیوتر این اردو رو خودمون گذاشتیم ها هنوز واسه مدرسه مونده اونم تو اردیبهشت میبرن

                                           امید وارم که شما هم خوشتون اومده باشه

                      

نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 21:18  توسط عاشق تنها  | 

سیب سرخ

سیب سرخی را به من بخشیدو رفت

ساقه سبز مرا او چیدو رفت

عاشقیهای مرا باور نکرد

عاقبت بر عشق من خندیدو رفت

اشک در چشمان گرمم حلقه زد

بی مروت گریه ام را دیدو رفت

چشم از من کندو از من دل برید

حال بیمارمرا فهمیدو رفت

باغم هجرش مدارا می کنم

گرچه بر زخمم نمک پاشیدو رفت

عزیزم چرا این کارو با من کردیو رفتی

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 21:40  توسط عاشق تنها  | 

اگه بخوام از تو بگذرم

بخوام از تو بگذرم ، من با یادت چه کنم
تو رو از یاد ببرم ، با خاطراتت چه کنم
حتی از یاد ببرم تو و خاطراتتو
بگو من با این دل خونه خرابم چه کنم
تو همونی که واسم ، یه روزی زندگی بودی
توی رویاهای من ، عشق همیشگی بودی
آره سهم من فقط از عاشقی یه حسرته
بی کسی عالمی داره ، واسه ما یه عادته
چه طور از یاد ببرم اون همه خاطراتمو
آخه با چه جراتی به دل بگم نمون ، برو
دل دیگه خسته شده ، به حرف من گوش نمی ده
چشم به راه تو می مونه ، همیشه غرق امیده
چشم به راه تو می مونه ، همیشه غرق امیده

بخوام از تو بگذرم ، من با یادت چه کنم
تو رو از یاد ببرم ، با خاطراتت چه کنم
حتی از یاد ببرم تو و خاطراتتو
بگو من با این دل خونه خرابم چه کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 0:58  توسط عاشق تنها  | 

مزاحم دلت شدم

امشب شب اخر که مزاحم دلت شدم

خورشید فردا مال تو ببخش که عاشقت شدم

بدرقه لازم ندارم میرم عزیزترین کسم

نزار بمونه زیر پا قلبمو بردار از زمین

دوست دارم برای توتو فقط یه حرف ساده بود

غافل از اینکه قلب من منتظر اشاره بود

                    دوست دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 21:7  توسط عاشق تنها  | 

داستان مداد رنگی سفید

همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند......به جز مداد سفید....

هیچ کس به او کار نمی داد..... همه می گفتند:تو به هیچ دردی نمی خوری..

یک شب که مداد رنگی ها... توی سیاهی کاغذ گم شده بودند....

مداد سفید تا صبح کار کرد.... ماه کشید

مهتاب کشید.. و انقدر ستاره کشید که کوچک و کوچکتر شد

صبح توی جعبه ی مداد رنگی...... جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 21:2  توسط عاشق تنها  | 

به خدا شکایت کردم

تو ای تصویر رویایی ، ترا دیگر رها کردم

ترا از ذهن خاموشم برون راندم ، جدا کردم

مرا از چشم مخمورت دگر مستی نمی آید

دل دیوانه را عمری به پای تو فدا کردم

برو ای سرکش مغرور به سوی آرزوهایت

مرا دیگر نخواهی یافت ترا آخر رها کردم

دو چشمان سیاهت را دگر از راه من برگیر

به سر شد قصه عشقت چرا با تو وفاکردم ؟

مرا هر روز آزردی برای پاکی عشقم

سفر کن عشق رویایی تو را از خود جدا کردم

نمی گویم خداحافظ که قلب واژه تب دار است

برای دست تنهایت شب و روزم دعا کردم

برو آسان و بی پروا ، برو ای جان شیرینم

تمام بی تو بودن را شکایت با خدا کردم

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 19:59  توسط عاشق تنها  | 

همه ارزویم تو شدی

تا چشم ها را بستم
آرزويم تو شدي
فكر رفتن كردم
سمت و سويم تو شدي
تا كه لب وا كردم
گفتگويم تو شدي
در ميان سكوت شبهايم
جستجويم تو شدي
زير باران پر احساس خيال
شستشويم تو شدي
هركجا بودم من
پيش رويم تو شدي...
مهربان در تمام قصه هاي من
هيچ كس جز تو نبود
همه وجودم تو شدي ...!
+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 19:46  توسط عاشق تنها  | 

دادگاه عشق

در دادگاه عشق ...
قسمم قلبم بود وکیلم دلم و هزار جمعی

ازعاشقان و دلسوختگان ، قاضی نامم را بلند خواند

و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد

و سپس محکوم شد به تنهایی و مرگ کنار چوبه دار

از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم و من گفتم : به تو

بگویند ... دوستت دارم

                                          تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

رسم ما اوارگان ترک وفا و دوست نیست

رسم ما دریا دلان خشکیدن احساس نیست

ما محبت را به نام دوست ارزان می کنیم

تا صداقت زنده است ما هم رفاقت می کنیم

          تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 20:7  توسط عاشق تنها  | 

خاطرات

 

                                                نمایش منو بچه ها

امروز  ۲۰ بهمن ما تو مدرسمون برنامه داشتیم به خاطر دهه ی فجر زنگ اول برنامرو اجرا کردیم اول قران خوندن بعد سرود ملی بعد سرود اول انقلابو بعد یه نمایشه شاهی بعد نمایش ما بعد اهدای جوایز

نمایش ما در مورد دکتر  قلابی بود نقش  من پسر لات بود نقش فاطمه و روباب دختری بودن که چند ماه بود حموم نرفته بودن هی داشتن خودشونو می خاروندن نقش اون یکی فاطمه منشی بود که ادای دکتر رو در میاورد نقش زهرا خود دکتر بود نقش خدیجه   وسارا خدیجه یه زن دهاتی بودکه یه دامن و بولیز پیره زنارو پوشیده بود با جوراب پشمی  و روسریو چادر  سارا هم بچه  عقب مونده  خدیجه بود

اول منشی اومد تو لباس دکترو پوشیدو ادای دکتررو در اورد به زنش زنگ زد باهم حرف زدن به زنش خیلی حرفای خنده داری میگفت بعد خدیجه و سارا اومدن خدیجه که مامان سارا بود به دکتر می گفت این دختر عقب مونده هست به همه کشورا بردم گفتن که این درس نمیشه بعد شمارو معرفی کردن که بیارم پیش شما بعد منشی که نقش دکتر قلابیو بازی کرده بود چند تا دارو از خودش مینویسه به سارا بعد من میام تو قشنگ سیبیل اینا کشیدم کلاه اسپورت گذاشتم شلوار لی پوشیدمو با بولیز مشکی کلاه دار چشم سارا به من میوفته که دستم زنجیر هستش به مامانش میگه به منم از اونا بخر بعد مامان سارا هم کلی حرف میگه به سارا بعد من با مامان سارا(خدیجه) دعوا می کنم بعد دکتر میگه درد تو چیه؟ منم میگم دیروز که رفته بودم حموم از دیروز کمرمو نمیتونم صاف نگه دارم بعد دکتر مدارام کرد نگو دکمه ی شلوارمو بسته بودم به بولیز م  بعد روباب و فاطی اومدن تو دکتر به سرشون اینا نگاه کردو گفت که شپش ها تو سرتون فوتبال بازی می کنن روباب میگه دکتر نگا کن ببین کدوم تیم بردش میگه هنوز معلوم نیست بعد دکتر به اونا دوا می نویسه اسم دارو ها ۳ تا سوبای میرچح(مگس) و ۵ تا دول ککیکه(ملخ)بعد دکتر اصلی که زهراست میاد تو و میگه اینجا چه خبره منشی میگه هیچی بعد دکتر اصلی به دکترقلابی دعوا می کنه دکتر قلابی میگه ۱۰ بچه یتیم دارمو ..................................

میوفته به پاهای دکتر و بعد دکتر اونو می بخشه. و نمایش تموم میشه تو جمع که همه نشسته بودن بچه ها و معلم ها بهشون گفتیم اگه از نمایشمون خوشتون اومده دس بزنید همه دس زدن به جز معلما یعنی اونا هم زدن ها ولی یواش بود بعد من گفتم پس معلم ها راضی نبودن بعدش همه ی معلم ها یه دست محکم زدن بعدشم کلی بادکنک ترکوندیم خلاصه خیلی خوش گذشت خیلی خندیدیم راستی اون معلم که عشق منه اونم دید و خندیدو کلی تشویقمو ن کرد ما نمایشو تو نماز خونمون که تو حیاط مدرسمونه خیلی هم بزرگه اونجا اجرا کردیم  حیاط کنار نماز خونمون یخ بسته بود هر کس که از نماز خونه میومد بیرون که کفشاشو بپوشه پاش سور می خوردو میوفتادن زمین و هممون می خندیدیم از شانس معلممونم افتاد زمین پاهاش ۲ متر رفت بالا کلی خندیدیم خیلی خوششششششششششششششششش گذشتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 14:54  توسط عاشق تنها  |